سيد محمد باقر برقعى
749
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
راه وصل شنيدم مُشك اندر نافِ آهوست * ولى ديدم تو را در چين ابروست شنيدم آفتابى هست ، ليكن * تو را ديدم كه آن خورشيد در روست شنيدم ماه با عقرب قرين است * تو را ديدم مهات رو ، كژدمت موست قرين زهره و برجيست در تير * چو ديدم هر سهات اندر ترازوست شنيدم عنبر از دريا برآيد * تو را ديدم كه مشك عنبرت بوست شنيدم نوشدارو گشته اكسير * چو ديدم لعل نابت نوشداروست شنيدم راهِ وصل تو بود دور * چو ديدم « عبقرى » را جا در آن كوست بنفشهء گيسو تا كى دهى بنفشهء گيسو نشانِ من ؟ * دردم دوا كن از گُلِ رخسار خويشتن تُفّاحهء زنخ ز چه دارى ز من دريغ ؟ * عنّابلب مرا ننهى از چه در دهن ؟ لعلِ لب تو شكّر و ، روى تو بس مليح * زين شكّر و نمك نچشاندى چرا به من ؟ آخر بگو براى سپستان كجا رَوَم ؟ * ما را كفايت است دو پستان از آن لبن از من طلب كنى ز چه جانا تو نيشكر ؟ * شكّر چه حاجت است به لعلِ شكرشكن ؟ تا « عبقرى » وصال تو را آرزو كند * ترسم غريق گردد در لُجّهء مِحن گوى چوگان ميل آن دارم كه چندى گوى چوگانت شوم * يا بلاگردان ياران و محبّانت شوم خواهم از جمعيّت خاطر كنم خود را خلاص * همچو گيسوى پريشانت ، پريشانت شوم خواستى قربان مرا ، ترسم كه وقتم بگذرد * زود قربان كن مرا ، اى من به قربانت شوم رسم معشوق است اگر اندر جهان عاشقكُشى * پس همان بهتر قتيلِ تير مژگانت شوم « عبقرى » را شوق ذوقى ديگر اندر سر فزود * شهريارا ! من همىخواهم كه دربانت شوم